گفتم یا نگفتم؟!

در روزهایی که دل و دماغ نوشتن ندارم کلاه قرمزی نود و دو بایک سورپرایز بزرگ می آید . طهماسب نابغه دهان چسب مالی شده ی جگر را روبروی دوربین می گذارد تا یادمان -شان- بیاید که جگر که حرف بدی نزده تا همین اندک دل خوشکنک صداوسیمای وطنی مان را هم زهر مارسال 92یمان نکنند...

کلاه قرمزی و جگر و پسرخاله و دخترهمسایه و گوسفندخارجی زبانی که نامش را نمی دانم و پسرعمه زا بعد از ماه ها مرا از ته دل خنداندند فامیل دور را اما خیلی دوست ندارم.

تعجب نکنید من بیست وهشت ساله ام!

اماوقتی سریال ها و فیلم های آبکی وطنی به دلم نمی چسبد و سریال های پوچ خیانتیتیک ترکیه ای خنک هم ارضایم نمی کند حق بدهید که از دیدن کلاه قرمزی ذوق کنم و دل به نوشتن دهم.

امروز آهنگ زیبایی از محسن نامجو به دستم رسید:گر به تو افتدم نظر که سال ها با صدای بی نظیرفروغی گوش می کردم اما نامجو و هم خوان خوش صدایش هم دل نشینند.

واسه نونه واسه نونه...

داشتم فکر می کردم اگر همین الان به من می گفتند می توانی نقش یک هنرپیشه یا کارگردان را بگیری من چه کسی را انتخاب می کردم؟ در سن خودم دوست داشتم جای نگار جواهریان باشم همان قدر بی تکلف همان قدر هنرمند اما اصلا دوست نداشتم جای لیلا اوتادی یا الناز شاکر دوست یا نیوشا ضیغمی باشم.درکنار نگار جواهریان ، پگاه آهنگرانی و ترانه علی دوستی و ستاره پسیانی را هم دوست دارم.

اگر سنم کمی بیشتر بود دوست داشتم جای فاطمه معتمد آریا باشم همان قدر شیرزن همان قدر هنرمند اما اصلا دوست نداشتم جای نسرین مقانلو یا پروانه معصومی یا کتایون ریاحی باشم.

اگر مرد بودم دوست داشتم جای پرویز پرستویی، رضاکیانیان، مانی حقیقی، حبیب رضایی، رضاعطاران، مسعود فروتن و حامدبهداد باشم همان قدر مرد همان قدر هنرمند اما اصلا دوست نداشتم جای اکبرعبدی و مهران غفوریان و داریوش اسدی باشم.

اگر کارگردان بودم دوست داشتم جای کمال تبریزی و جعفرپناهی باشم نه ده نمکی و کارگزدان یوسف پیامبر.

دوست ندارم جای افرادی باشم که دوستشان ندارم حتا اگر به اندازه ی گداهای روی کره ی زمین به من شمش طلا بدهند و چشم برای دیده شدن. دلیل این انتخاب ها فیلم ها و تئاترهای اخیری بوده که دیده ام.

  

ز......ل......ز......ل....

 

کاش کاری از دستم بر می آمد...

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد...

۱. یک فروند گربه ی سیاه فرد اعلا را در منزل آقای "میم" کشف کرده ام. جلسه ی چهارم کلاس برای آقای "میم" کار فوری پیش آمد و دستور داد تا برگشتنش که زمان زیادی طول نمی کشد در حیاط منزل منتظرش باشم. خدمتکار نگاهی به کله ی طاسم کرد و گفت هوا سوز دارد آقا گناه دارد بگذارید بالا بماند اما آقای "میم" داد زد که اگر این دختر این جا باشد تا زمانی که برمی گردم دلشوره دارم که چندتا از کتاب هایم را بلند کرده! خیلی دوست دارم بدانم دقیقا مانند کدام اژدهای وحشتناک در ذهن و ضمیر او حک شده ام! در حالت عادی ریزترین برخورد ها و رفتارهای آقای "میم" از جانب هر کس دیگری منجر به کشمکش و جنگ می گردد اما نمی دانم چرا در برابر این پیرمرد خشن و پارانویا خبری از عصبانیت من نیست انگار گاهی که فاصله کلاس ها بیشتر می شود حتا دلم برای بداخلاقی هاش تنگ می شود. از مردی مانند او بعید نیست که کنکاشی در پیشینه ی من داشته و می داند خیلی اخلاق گرام اما در برابر کتاب های محافظت شده -دقت کنید گفتم محافظت شده یعنی وقتی کسی به زور نخواهد من کتابی را بخوانم یا حتا دست بگیرم- خیلی زود دین و دنیا را می فروشم متاسفانه چند روزی آن کتاب به سرقت می رود! به هر حال من به حیاط سرد و درندشت تبعید شدم تا آقا اماده شوند و بروند اما از آن جا که یک پررویی ذاتی دارم تا در هر موقعیت سختی برای خودم یک دید تجربه اندوزی بسازم سرما را به دکمه ی لباسم هم حساب نکردم و به وارسی حیاط پرداختم.بیشترین دلیلی که این حیاط مشوش را دوست دارم برگ هایی است که هرگز از کف موزاییک ها و باغچه ها جمع نمی شوند. با نوک کفشم به رقص درمیاوردمشان و کیف می کردم. ناگهان قیافه ی خشن آقای "میم" را دیدم که به کفش زرد آل استارم پوزخند وحشیانه ای زد و با عصبانیت کوله پشتی ام را دراز کرد و گفت بهتر است با خودت باشد. احتمالا فکر کرده ساحر هم هستم و می توانم از راه دور با تمرکز کتاب ها را بکنم داخل کوله!

همین طور که مشغول برگ رقصانی بودم کنار پله های  زیرزمین کپه ای موی مشکی دیدم که با چشم های نافذ و سبزی بروبر نگاهم می کرد. اول ایستادم و دهانم باز ماند . منتظر بودم  فرار کند اما او هم بروبر نگاهم می کرد. رفتم نزدیک تر . فکر کردم از این گربه جوبی های کثیف است و دلم سوخت که خانه ی چه کله قندی را هم برای گذار از زمستانش انتخاب کرده اما وقتی بهتر دیدمش باورم نشد که به همین راحتی یک گربه ی پرشین قیمتی را این طور ناجوانمردانه توی سرمای حیاط رها کرده اند. هرچقدر نگاهش کردم دیدم مال این حرف هام نیست که کتاب کش برود پس چرا مثل من تبعید شده؟

نازش کردم و بدون هیچ واکنشی راحت روی پالتوم جا خوش کرد. سرمای شیراز نسبت به مناطق دیگر چیزی نیست اما برای گربه ی پرقویی و ناز کرده ی پرشین هیچ بی توجهی روا نیست. چند دقیقه بعد خدمتکار با لیوانی شیر داغ آمد ملاقاتم و گربه را که دید گفت بلوط چطوری؟ گفتم کم کم این نژاد ۵تومن می ارزد جریان چیست؟ گفت بلوط و زنش پنبه تنها موجوداتی بودند که آقا دوستشان داشت اما پنبه بد قلق بود و بلوط ناتوانی جنسی داشت. هردو گربه عصبی و خسته شده بودند و پنبه از زور عصبانیت بدن بلوط را چنگ میزد. یک روز بلوط عصبانی شد و به چشم های پنبه حمله کرد. پنبه به شدت مریض شد و یک روز هم از هره ی پنجره افتاد توی حیاط و مرد. از آن روز به بعد آقا چشم دیدن بلوط را ندارد منتظر است تا دختر یکی از آشناها بیاید و او را ببرد. دیدم پس با این اوصاف یک "آغا" بلوط تمام و کمال را در آغوش گرفته ام! چیزهای خنده داری هم گفت و بعد لیوان شیر را دراز کرد سمتم اما درکمال احترام قبول نکردم ترسیذم آقا سربرسد و کشان کشان مرا به اتاقی ببرد که درش همیشه قفل است و سونوگرافی ام کند تا ببیند در غیابش چیزی خورده ام یا نه!

 ۲. چند واحد تدریس در دوتا از دانشگاه های شیراز برداشته ام. جلسه اول بچه ها کنار در کلاس ایستاده بودند و وقتی پرسیدم که چه درسی دارند گفتند استاد خواب مونده عجله نکن! وقتی داخل کلاس شدم و پشت میز نشستم تعجب و خنده و خجالتشان را به زور قورت دادند. کارشناس کلاس که برای حضورو غیاب آمد انگار خیلی حس نکرد که ممکن است به گروه خونی من تدریس بیایید مودبانه خواست با کارت شناسایی بیرون بروم و دقیقا همان نگاه بچه های کلاس را پیدا کرد وقتی فهمید من خودش هستم که باید باشم. آنتراکت بین دو کلاس رفتم اتاق اساتید تا کمی استراحت کنم اما استاد مسنی در را محکم بست و گفت اینجاهم امان نداریم؟ مهلت بدهید انرژی بگیریم بعد حمله کنید! نمی دانستم باید مثل اغلب خانم ها خوشحال باشم که هیچ کدامشان به سنم ندیدند بزرگ باشم یا ناراحت که زده بودند توی ذوقم.

۳.یکی از استادان دوره لیسانسم تماس گرفت و بعد از کلی احوال پرسی و تحویل گفت برای امر خیری مزاحم شده ام. گفتم جسارتا من اصلا قصد ازدواج ندارم. قهقه زد و گفت می خواهم بیایی با اکیپ ما مقاله بنویسی شوهر کجا بود در این قحطی وانفسا!  

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

امروز در تشیع جنازه ی حمید سمندریان بزرگ ژلاکاردی دیدم که رویش نوشته بودند:

ستون تئاتر ایران فرو ریخت...

باید برای روزنامه تسلیت بفرستیم...

    

غروب سیمین...

جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت

اصغر فرهادی نازنین و تیم خوبش اسکار گرفتند. کادر اخبارهای  وطنی مبتذل خصوصا ۳۰/۲۰ فکر می کنند اگر خبر لاغر شدن سنگین وزن ترین پسر ایران و شلوار کردی سایز صد ایکس لارجش را مقدم بر خبر بزرگ اسکار بیاورند، فرهادی و ایرانیان مشتاق را تحقیر کرده اند، به گمان خود خیال می کنند اگر به جای اجرای سیدنی پولاک و نشان دادن مراسم اسکار، مراسم ابلهانه ی فیلم فجر را پخش کنند، از اهمیت کار فرهادی می کاهد!

خانه ی سینمایی نمانده تا اسکار فرهادی در آن جا خوش کند اما دل تک تک ایرانیانی که آن شب بزرگ شدند، آماده ی در آغوش گرفتنش است...

       

اندوه شب بی بایان در زمستان بی بهار...

                                         

 

                                                    ابراهیم یونسی

                بزرگ مرد ادبیات ایران

                                                                        درگذشت.

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

به اندازه ی کافی از جنجال گلشیفته فراهانی گذشته و من هنوز نمی دانم چه نظری درباره ی برهنگی اش دارم. نمی دانم حق دارم فکرکنم که احساسات خیلی ها جریحه دار شده یا نه فکر کنم که هرکس آزاد است هرکاری خواست انجام دهد...

 

یاد اعدام شهلا معشوقه ی آن فوتبالیست و مربی افتادم. هنوز هم نمی دانم شهلا مقصر بود یا شرایط؟

 

  

هر که این عشرت نخواهد...

خانه ی سینما منحل شد

و

اصغر فرهادی و تیم حرفه ای اش برنده ی جایزه ی گلدن گلوب شد