تبليغاتX
صدسال هاتنهایی
خودگشودگی

    

غروب سیمین...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط گندم | 
اصغر فرهادی نازنین و تیم خوبش اسکار گرفتند. کادر اخبارهای  وطنی مبتذل خصوصا ۳۰/۲۰ فکر می کنند اگر خبر لاغر شدن سنگین وزن ترین پسر ایران و شلوار کردی سایز صد ایکس لارجش را مقدم بر خبر بزرگ اسکار بیاورند، فرهادی و ایرانیان مشتاق را تحقیر کرده اند، به گمان خود خیال می کنند اگر به جای اجرای سیدنی پولاک و نشان دادن مراسم اسکار، مراسم ابلهانه ی فیلم فجر را پخش کنند، از اهمیت کار فرهادی می کاهد!

خانه ی سینمایی نمانده تا اسکار فرهادی در آن جا خوش کند اما دل تک تک ایرانیانی که آن شب بزرگ شدند، آماده ی در آغوش گرفتنش است...

       

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط گندم | 
                                         

 

                                                    ابراهیم یونسی

                بزرگ مرد ادبیات ایران

                                                                        درگذشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط گندم | 
به اندازه ی کافی از جنجال گلشیفته فراهانی گذشته و من هنوز نمی دانم چه نظری درباره ی برهنگی اش دارم. نمی دانم حق دارم فکرکنم که احساسات خیلی ها جریحه دار شده یا نه فکر کنم که هرکس آزاد است هرکاری خواست انجام دهد...

 

یاد اعدام شهلا معشوقه ی آن فوتبالیست و مربی افتادم. هنوز هم نمی دانم شهلا مقصر بود یا شرایط؟

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط گندم | 
خانه ی سینما منحل شد

و

اصغر فرهادی و تیم حرفه ای اش برنده ی جایزه ی گلدن گلوب شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط گندم | 
آقای میم خشن و زود جوش و زن ستیز است اما در دانش فرانسه بی نظیر. تحت هیچ شرایطی نمی خواست ملاقاتش کنم. بلاخره رضایت داد و قید کرد که با خودم شیرینی نبرم. گفت راس ساعت ۸اینجا باش البته اگر خواب نوشین را دل کندی! گفت لازم نیست بزک دوزک کنی پسر مجردی ندارم که اسیرت شود! گفت از سوال های احمقانه متنفرم و اگر خوشم نیاید می گویم نه حق بحث هم نداری!

 اجازه ی خداحافظی نمی دهد و تق!

دیروز مثل روزهای دیگر ساعت ۵بیدار شدم. کورمال کورمال لباسی پوشیدم و رفتم دوچرخه سواری بلوار ارم. کوهن با صدای بی نظیرش ترانه ی رقص آخر را در گوشم زمزمه می کرد بعد همایون آمد و زال و رودابه را خواند. نامجو مرد بی اساس را خواند. سیمابینا جوونای قلعه ی پیر را خواند.  و آخرین نفر هم گوگوش مردد گریه کردن یا نکردن بود تا شاملو با صدای گرمش دلم را با ترانه های میهن تلخ بلرزاند.

ساعت ۶برگشتم خوابگاه بی روحم. دوش گرفتم. قهوه ی تلخ و موز خوردم و به آقای میم فکر کردم.

ساعت ۱۵/۷  رفتم شهرک ... دقیقاساعت ۸رسیدم به عمارت باشکوه آقای میم. در را که باز کردند مبهوت شدم. پاییز شاید بعد از باغ ارم روی حیاط خانه ی آقای میم  را زرد کرده بود: وحشی و زیبا! خدمتکار مرا به کتابخانه راهنمایی کرد. سالنی که نمونه اش را فقط در منزل "س" دیده بودم. صدای سرفه ی آقای میم رسید و دیدم دقیقا چهره اش همان است که در ذهن تصور کرده بودم: یک پیرمرد ترش روی کوتاه قد با صدای نافذ و البته لهجه ی زیبای شیرازی. با نگاه سردی سرتا پایم را کاوید و گفت چه عجب یه نفر سر ساعت اومد! هوای شیراز انقدر سخته که با شال و کلاه اومدی؟! به سرعت شال و کلاهم را بیرون کشیدم و بادیدن کله ی طاس من میخکوب شد و با پوزخند گفت مد جدید ۲۰۱۲ اینه عامو؟! گفتم نه من...

حرفم را برید و گفت مهم نیست. بدان که سخت گیرم و اینم و آنم و زبان فرانسه شوخی و سوسول بازی نیست و ازین حرف های رگباری. تمرین هایی را داد دستم و گفت هم ترجمه کن هم ایرادات گرامری اش را بیرون بکش. بالای سرم ایستاد و به کله ی طاسم خیره شد. معذب شده بودم اما به روی خودم نیاوردم. بعد از نیم ساعت دفتر را تحویل گرفت و سری تکان داد. گفت ترجمه ات بدک نیست انگار شاعری؟ گفتم هستم گفت شعر بخوان مگر اینکه بگویی حضور ذهن ندارم! گرچه دختر ها فقط بلدند از غم یار بگویند و دو تا کونه ی سیگار بچسبانند توی شعرشان و صداشان را بکشند که یعنی بله داریم شعر حسی می خوانیم! انگار گربه ای میومیو کند! گفتم شما چقدر زن ستیزید! گفت نکند ضعیفه هم فمینیست اند؟! در لابیرنتی گیر افتاده بودم که هر تقلایی می کردم برای رهایی بی نتیجه بود. گفت بخوان مزخرفت را! گفتم نمی خوانم ! با تعجب نگاهم کرد و ادامه دادم:اتفاقا فمینیست ها ضعیفه ها را بدبخت کردند! خوشحال که بهانه گرفته شروع به بحث های عجیب و غریبی کرد و در آخر گفت گرامرت افتضاح است و من تحمل شاگرد احمق را ندارم. جواب منفیست برو دختر جان! بدون اینکه چیزی بگویم کلاهم را سرم کردم و گفتم با اجازه! و از در خارج شدم. راهروی تاریک خانه را رد کردم و توی حیاط نفس کشیدم. در را که بستم صدای قلدرش را انداخت توی آیفون و گفت ۵شنبه منتظرت هستم  ساعت ۸ و نگاه مغرورت را هم بیرون در می گذاری و بعد داخل می شوی! نمی دانستم باید چه جوابی به این پیرمرد عجیب بدهم. ترجیح دادم جلوی لبخند پیروزمندانه ام را بگیرم و گفتم چشم!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط گندم | 
سه سالگی اولین سفر شیرازم بود و تا دو ماه پیش ۱۵بار به شیراز رفته بودم. همیشه تصور زیبا و نابی ازین شهر داشتم و بهترین صبح های زودم را در آرامگاه حافظ سپری می کردم که با صدای پرندگان و نوای شجریان مرا به رویاهای شیرین می برد. سعدیه را اما هیچوقت دوست نداشتم چون یک ذره هم حس و حال حافظیه را نداشت با اینکه از نظر فضاسازی بیشترین تلاش صرف سعدیه شده. وقتی عشق شیراز باشی و دکترای دانشگاه شیراز قبول  شوی یعنی نور علی نور اما...

دقیقا یک ماه است که ساکن - و نه توریست - شیراز شده ام. هنوز هم شیراز را دوست دارم اما آن هاله ی مقدسش کم کم رنگ باخته. تا همین چند روز پیش مشکلات زیادی با کادر اداری دانشگاه داشته ام که بدون هیچ ملاحظه ای بدترین برخورد و بی ادبانه ترین رفتار را دارند نه فقط با من بلکه با تمام مراجعه کنندگان تنها چیزی که ذره ای رغبت مرا کم نکرده حضور برخی استادان قوی و به شدت دلسوزی هستند که واقعا متناسب با تربیت و تحصیلاتشان رفتار می کنند. بدترین مسئول هم رییس و معاون دانشکده ی من و سرپرست خوابگاهی است که آن جا ساکنم و باید برای داشتن حداقل امکاناتی که لازمه ی خوابگاه دانشجویان مقطع دکتریست، به بهانه های مختلف پول های -دقیقا زور- بپردازیم که جدا از  شهریه ی کمرشکن خوابگاه تعریف شده!

وقتی سوار تاکسی می شوم راننده ها مدام نصیحتم می کنند از دختران شیرازی دوری کنم و از مردان شیرازی اجتناب چون ذهن و جسم من را به فساد می کشانند. حساب کرده ام که در عرض این ۱ماه ۹راننده ی مختلف با شدت و دلسوزی به من هشدار داده اند. از بین هم کلاسی هایم بهترین شان اتفاقا یک دختر و پسر شیرازی اند که بسیار متشخص و  مودب و با شعورند. لااقل نسبت به هم کلاسی های دیگرم که یک خانم استاد ۴۶ ساله - و اتفاقا هم شهری خودم - و یک آقای استاد ۴۵ساله که شیرازی نیست و شوخی های جنسی رکیکی با هم دارند در حالیکه فقط یک ماهست که همدیگر را می شناسند و فقط هفته ای یک بار در کلاس ها همدیگر را می بینند!

تنها پندی که از رانندگان تاکسی پذیرفته ام اجتناب از بسیاری فروشندگان شیرازی - والبته نه تمامی شان - است که به ندرت پیش آمده بعد از خرید پیشنهاد یک دوستی -ساده - را ندهند و صرفا نیت شان هم ازدواج است! چند وقت پیش به بوتیک شیکی رفتم تا برای پدرم لباس بگیرم. صاحب مغازه به هر بهانه ای دستش را روی دست یا پشتم می گذاشت وقتی سیلی آبداری خرجش کردم قرمز شد و گفت بعید است یک دختر تهرانی ناراحت شود و انقدر امل باشد ! گفتم تهرانی نیستم و املم و هرگز فروشندگاه تهرانی انقدر عریان جسارت نمی کنند لااقل من ندیده ام مگر مواردی که خود دختر هم بشنگد و پا بدهد.

اما بوتیک های دیگری هم هستند که تقاضای تلفن و دوستی ندارند و در کمال ادب با - جنس دوم-

رفتار می کنند.

با تمام این اوصاف هنوز شیراز را دوست دارم و خوشحالم. هنوز به حافظیه پناه می برم و با هم کلاسی های شیرازی ام بحث علمی می کنم. 

شیراز در کل شهر زیبایی است اما شهریت زیادی ندارد چون به وضوح می بینم که یک سوم از هزینه ای که دست و دل بازانه برای شهرسازی و زیبایی اصفهان کشیده شده به شیراز نرسیده و حتا در مرمت و حفظ آثارش کمال بی سلیقگی و بی توجهی را به خرج داده اند.

شیراز را دوست دارم حتااگر رییس و معاون دانشکده ی بداخلاقی داشته باشد و سرپرست خوابگاه پولکی مدام تیغم بزند و مغازه داران - نه همه - بی ادبی داشته باشد و شهریتش کم باشد و خیابان هایش شلوغ باشد و مهاجرانش زیاد باشد و سعدیه اش اغراق شده باشد و حافظیه اش تنها باشد چون عمیقا معتقدم اکثر شیرازی ها، اصیل و با فرهنگند و مگر می شود حافظ و تخت جمشید و پاسارگادو باغ ارم و  خاک ادبیات ساز  داشته باشند و فرهنگ نداشته باشند؟ مگر می شود رییس و معاون و کادر اداری بی ادبی را به باقی مردم مودب شیراز تعمیم داد؟ مگر می شود یک مشت مرد هرزه ی بی شخصیت را به تمام مردان سیاه سوخته ی اصیل و صادق شیرازی نبخشید؟ مگر می شود دختران با وقار و شهر آشوب شیراز را با دختران مبتذل دیگرش یکی کرد؟ مگر می شود توی همان خیابان های شلوغ و قدیمی اش قدم زد و سرخوش لهجه ی زیبای شیرازی نشد گیرم شهریت مصنوعی اصفهان را نداشته باشد.

 

شیراز را دوست دارم تا یاد بگیرم همه جای دنیا خوب و بد دارد و اتفاقا مشت نمونه ی خروار نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط گندم | 
بلاخره به حقم رسیدم.

دوساعت پیش این ایمیل را دریافت کردم:

سلام گلم. روزی که دیدمت اصلا به چشم رقیب ندیدمت حتا دلمم واست سوخت گفتم آخی بیچاره اومده دلش خوشه خب چه اشکالی ام داره تو هم انسانی دل داری اما حالا این نظر رو ندارم وقتی انقدرشرایط سلامتت وخیمه وقتی قیافت این شکلی داغون شده از بس شیمی کردی چرا اومدی و حق یه کسیو که سالم بود و میتونست تا آخر ادامه بده گرفتی؟ ها؟ نمیدونم با چه حیله ای اول شدی چون محاله آدمی با شرایط تو بتونه تمام مارو جا بذاره و اولم بشه! بدون که نفرین همه ی ما دنبالته ببخشید اما ممکنه تو هر لحظه فوت کنی پس چرا انقدرخودخواهی؟

 

فرستنده ی این ایمیل محبت آمیز را نمی شناسم اما دقیقا یک ساعت چشمم را از متنش برنداشتم تا بلکه رمز این پیامبر پیشگو را کشف کرده وببینم  کی قرار است بمیرم! چون اول شدم- باشرایط وخیم سلامتی- پس خودخواهم؟ چون هیچ سهمیه ای ندارم و اول شدم خودخواهم؟ چرا باید نفرین شوم؟ -هرچند که هرگز اعتقادی به نفرین ندارم-  چون هیچ پارتی و آشنایی نداشتم خودخواهم؟ لطفا هرکس این مطلب را می خواند بگوید معنی گلم اول ایمیل چیست...

از خواندن این ایمیل ناراحت و دل شکسته نیستم مطلقا. فقط بسیار متعجبم.

انگار دوباره باید آهنگ خوب سینا حجازی را بلند بخوانم: همین که خوبم مثل...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط گندم | 
۵ساله بودم. با شور و هیجانی ۵۰۰ ساله. کودکستان می رفتم و  خیلی خوش می گذشت. آن موقع برخی مسولان درک درستی از اوضاع نداشتند و کلاس ما مختلط بود. (حتما الان با این همه مشکلات دارم تاوان آن کلاس مختلط را می دهم.) من و سروش و شیلا میز اول بودیم که معلم می گفت مرکز فتنه. یک روز نزدیک شب های قدر، مشغول درست کردن آدم برفی با پنبه و کاغذ رنگی بودیم که مدیر همراه دوآقای ترش رو وارد کلاس شد. از روزه و امام علی و ماه رمضان گفتند و پسری شعری درباره امام علی خواند. ما بچه های ۵ساله مثل همیشه دست زدیم و یکی از آن مردهای ترش رو سرکه ی قیافه اش را بیشتر کرد و گفت صلوات بفرستید و دست را نگه دارید برای روزهای بعد. شقایق خندید و مرد عصبانی از جهنم و هیزم های داغش گفت و این که حضرت علی بچه های بد را دوست ندارد. بعد هم مثال هر زمان حرفی و هر نکته مکانی دارد را یادمان داد. وقتی حسابی ما بچه های ۵ساله تربیت شدیم، مرد دیگر گفت که از آموزش و پرورش آمده اند تا مژده بدهند یک مسابقه ی نقاشی برگزار می شود و هر کس باید احیا گرفتن پدرمادرش را در مسجد نقاشی کند. من که ۵سالم بود دستم را بلند کردم و گفتم  پدرمادر من که مسجد نمی روند پس چطور نقاشی کنم؟ مرد ترش رو چنان اخمی به من کرد که سروش ترسید. معلم زود گفت عزیزم میرن تو زود می خوابی نمی بینی. با قاطعیت گفتم نه مطمئنم که نمیرن. دیگر کسی چیزی نگفت و آنها رفتند. وقتی زنگ خورد مدیر صدایم کرد و نامه ای به دستم داد که به والدینم برسانم. گفت چرا پیش اون عمو ها اون جوری حرف زدی؟ گفتم اونا عموی من نبودن. راستشو گفتم چون منم دلم می خواد تو مسابقه شرکت کنم. گفت چرا بابامامانت نمیرن مسجد ؟ گفتم چون برادرم تصادف کرده و دوساله توی خونه بستریه اونا نمی تونن حتا یه لحظه تنهاش بذارن. آخه به کل بدنش وزنه بستن و به هیچ وجه نباید تکون بخوره. مدیر اخمی کرد و گفت چرا دروغ میگی؟ خدا بچه های دروغگو رو دوست نداره! گفتم چرا باید دروغ بگم؟ خودتون بیاین خونمون ببینین. پدربزرگم جلوی در منتظرم بود. برایش تعریف کردم چه شده و نامه را نشانش دادم. پیرمرد رنگ از رخسارش پرید. وقتی به منزل برگشتیم ماجرا را برای خانواده تعریف کرد. درد بدی توی وجودم حس می کردم که بعد ها فهمیدم نامش عذاب وجدان است. پدر بغلم کرد و گفت تو کار بدی نکردی و خدا هم  جلاد نیست. فردا مادر آمد و مدیر کلی داد زد که چرا پدر همراهش نیست. مادر گفت وضعیت پسرم طوری نیست که تنها بمونه ما نمیتونیم هردوخونه رو ترک کنیم . همیشه یکی از ما دونفر باید بمونه. مدیر عصبانی گفت دختر شما یه دروغ سر هم کرده خودتون باور کردین پسرتون تصادف کرده؟! پس چرا وقت مسجد رفتن که میشه می تونین دوتایی بمونین خونه؟! مدیر فکر نکرد که در دادگاهش من شاهدی هستم که فقط ۵سال دارم. گفت من آبروی کودکستان را برده ام. گفت فردا به خلاف کشیده می شوم گفت دین را از زندگی مان پاک کرده ایم. گفت والدین مرا یک دختر جسور بی ادب دروغگو  با آورده اند. مادرگفت اگه بچه دروغ بلد بود الان ما درچنین جایگاهی نبودیم و مرا بیرون فرستاد. سر کلاس تمام بچه هایی که تا دیروز دوستم بودند و با هم کلاس را به هوا می فرستادیم ازم کناره می گرفتند و می گفتند خدا دوستم ندارد و هیزم های داغش منتظر من و خانواده ی "کافرم" اند. سروش و شیلا از کنارم رفته بودند تا پلشتی کفر و بی تربیتی ام به دامانشان نشت نکند اما سرور و روژین و میثم طرفدار من بودند. انگار دیروز که به خانه رفته  و ماجرای رسوایی مرا تعریف کرده بودند خانواده های "مومنشان" ما را کافر ندانسته بودند! بعد از آن پدر و مادر با من صحبت کردند و گفتند جسارت مرا دوست دارند و آدم خوبی هستم. گفتند دروغگو نیستم و اتفاقا خیلی هم انسان بار آمده ام. گفتند پشیزی ارزش برای حرف های مدیر دیوانه ام قائل نشوم گفتند مثل همیشه ما یک خانواده ی خوشبخت و صمیمیم و این بحران تمام می شود. تا چند روز انگشت نمای کودکستان شده بودم حرف به کلاس های دیگر هم رسیده بود و همه جز میثم و روژین و سرور از من فرار می کردند. به خانواده گفتم دوست ندارم دیگر بروم کودکستان گفتند اگر نروی یعنی ترسیدی و اگر الان بترسی یعنی تا آخر عمرت تحقیر می شوی. یک روز همکار های مادرم در یک مهمانی مدیر را که دوستشان بود دیده بودند و از وضعیت برادرم گفته بودند و باور کرده بود که پدر مادر من کافر نیستند و فقط بیش از حد درگیرند. فهمیده بود که مادرم مجبور شده استعفا دهد تا خودش از پسر نوجوانش پرستاری کند. یک روز عروسک زشت و گنده ای با لباس سورمه ای تیره برایم خرید و سر صف مرا بوسید( چقدر دهنش بوی بدی داشت) و عروسک را به من داد اما من آن را نگرفتم و با چشمانم آنقدر نگاهش کردم که از رو رفت و دست برداشت. معلم سر کلاس آرام گفت دختر چقدرکله شقی بهش بهونه نده. گفتم عروسک زشت و مهربونی اون رنج منو کم نمی کنه. نگاهم کرد و گفت: مگه تو می دونی معنی رنج چیه؟ گفتم پشیمون شدم باید ازش میگرفتم وگرنه دوباره یه نامه می نویسه مامانمو می خواد که بگه دختر شما بی ادب و جسوره. و ادایش را درآوردم. معلم لپم را کشید و گفت راست میگه جسوری اما جسور شیرین.

 همه ی این ها را گفتم تا برسم به فرنود. فرنود کوچکی که در یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی پیش خاله ی برنامه راست گفته -مثل من که پیش عموهای اداره راست گفتم- خاله ای که در نهایت گستاخی و بی شرمی در سایت ها و مجله ها مصاحبه کرده و قهقهه زده و گفته فرنود و من مشهور شدیم! خاله ای که حتمن فکر می کند فرنود کوچک ۳ یا ۴ یا ۵ ساله نمی داند معنی "رنج" چیست. دلم می خواهد فریاد بزنم که فرنود بشنود و بداند نباید فرار می کرد. نباید اجازه می داد تحقیرش کنند و اشک کودکانه اش را دربیاورند. فرنود که نه کاش اما خانواده اش می ماندند و حمایتش می کردند هرچند نمی توانم شرایط آن ها را بفهمم. امیدوارم فرنود کوچک فکر نکند کار بدی کرده امیدوارم فرنود برای از این به بعدش دروغ گویی را یاد نگیرد. مجری برنامه ی بزرگسال اگر روانشناسی نداند خوب نیست اما خیلی افتضاح هم نیست اما مجری برنامه ی کودک اگر از متد روانشناسی و رفتار با کودک بی بهره باشد، مصیبت است . مخصوصا تلویزیون پر بار ما که اصرار دارد حتمن خاله و عمو بسازد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط گندم | 
همین که خوبم مثل فحشه برات

پس دنیا گوش کن : خوبم خوب!

ترانه ی سینا حجازی روایت این روزهای من است؛ از بس پشت سر هم بدبیاری گریبان تنگ مرا می گیرد مدام این ترانه  را زمزمه می کنم. پزشکان معالجم فکر می کردند آزمایش های جدید را که بگیرند تنها یک عمل ساده می ماند و شیمی درمانی متوقف می شود. نمی دانم این وسط دست قضاقدری پروردگار متعال کجای سرنوشت من گیر کرده که یک شبه تمام آزمایش ها برعکس شد و معلوم شد علاوه بر مشکل قبلی دچار مسمومیت خونی هم شده ام! می گویند سمی در خونم تشکیل شده که گلبول های قرمز مرا از بین می برد. می توانم با تمام سختی هایی که با من بزرگ شده اند کنار بیایم اما نمی توانم این جمله ی مضحک را تحمل کنم که می گویند هر چی خدا بخواهد و این امتحان الاهیست و ... . حتما خداوند قادر ملخ و ساس و شته در خون صورتی من رویت فرموده اند که سم پاشی راه انداخته اند! این یعنی هم چنان در خدمت بیمارستان و شیمی هستم و به حق پزشکان بیمارستان به من می گویند که ۳دانگ آنجا به نام من مهر خورده... خانواده با دیدن من منقلب می شوند   چون دوست ندارم با پستیژهای رنگارنگ، طاسی سرم را بپوشانم . برخلاف اوائل، از فرم خالی شده ی سرم خوشم می آید و برایم مهم نیست که دیگران "نقص" مرا ببینند. قصد جلب توجه هم ندارم و با هرکس که با دیدن وضعیت من نچ نچ ترحم برانگیز و مشمئز کننده اش را تف کند توی شخصیتم، به شدت برخورد می کنم. عصرها برادرانم جمع می شوند و روی سر من یادگاری می نویسند. روزهایی هم که به کتابخانه ی امن و قهوه ی تلخ "س" پناه می برم، روی سرم با آبرنگ نقاشی می کشد و می خندیم. وقتی هم که باران می بارد و شهر من مثل رشت زیبا می شود،  اپرای کارمینا گوش می دهم و تا بلندای "ت"   رانندگی می کنم و برف پاک کن هم شیشه را می شورد و هم چشم مرا ...

می توانم تمام این درد ها را تحمل کنم و نبینند که شکسته ام اما نمی توانم ببینم به شعورم توهین می کنند. با نتیجه آزمون مضحک متمرکزشان منفجر شدم و دیدم چه کسانی با سهمیه های عجیب چه پوزخندی به نظام آموزشی اسلامی یک کشور اسلامی زدند! دیدم چه کسانی حذف شدند و چه کسانی بالا رفتند. رییس تحصیلات تکمیلی دانشگاه در جواب اعتراض مایی که خود را محق می دانستیم و ۱۲بودیم، عصبانی شد و گفت" قبولی در دکتری لیاقت می خواد که شما نداشتین" دیدم رزومه  علمی یک داوطلب دکتری که باید بر مبنای  پژوهش باشد، با اطلاعات دیگر پر شده و آن موقع بود که معنی لیاقت داشتن را فهمیدم! روز مصاحبه ما ۱۲ نفر هم رفتیم تا ببینیم چه کسانی جای ما را تصاحب کرده اند و با دیدن داوطلب ها یک لحظه شک کردیم که نکند اشتباهی به مرکز... رفته ایم!

با داوطلبان شهرهای دیگر ارتباط گرفتیم و دیدیم همه جا همان آش شله قلمکار با روغن حیوانی اساسی پخته اند. اعتراض کردیم و شورای انقلاب فرهنگی دستور توقف مصاحبه را صادر کرد. خوشحال شدیم و گفتیم بلاخره یکی حرف ما را حساب کرد و یک هفته از اینکه فکر کرده بودیم اسلام کجای مملکت ماست، خجالت زده شدیم. دیدم تنفس در عدالت چه قدر زیباست. انگار دردهای معالجه هم کمتر شده بد . حتا شب های شیمی درمانی لبخند زدم. یک هفته ی بعد شورای غیور انقلاب فرهنگی تصمیم گرفت برای پاک کردن صورت مسئله تکمیل ظرفیت اعلام کند. فکر کنید مملکت گل و بلبل که اصلا تورم و نرخ بیکاری ندارد قرار است سالی ۱۰هزار دکتر بیرون بدهد! آخ که چقدر زندگی در این وطن شیرین را دوست دارم!

فقط یک دغدغه دارم؛ رادیو و تلویزیون و نود و هشت درصد جراید ما به امر به معروف و تدریس اسلام ناب محمدی مشغولند؛ اصلا با دین و ایمان کسی هم کار ندارم فقط یک سوال دارم: تمام کسانی که این طرح را تصویب و اجرا کردند و آن طور حق و ناحق را جایگزین کردند، چطور شرم ندارند؟

داوطلبی از اصفهان می گفت: از یک طرف هم بد نشد که قبول نشدیم و گرنه دانش و وجدانمان زیر سوال می رفت!

حالا شب ها روی تراس می نشینم. بیماری و سم خونم را یک طرف و بغض فرو خورده ام را از طرف دیگر بغل می کنم. به قلیان پر دود پک می زنم. صورت خیسم را پاک می کنم و می خوانم:همین که خوبم مثل فحشه برات پس دنیا گوش کن خوبم خوب...            

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط گندم |